سفر در روایت

نشر روایت ها
  • خانه 

داستانک دورخ

27 مرداد 1405 توسط معصومه دایخی مفرد

✍ عابدی بود که شاگردان زیادی داشت و حتی مردم عامه هم مرید او بودند و آوازه‌اش همه جا پیچیده بود. 

 

🔸عابد روزی به آبادی دیگری رفت و برای خرید نان به نانوایی مراجعه کرد. چون لباس درستی نپوشیده بود نانوا به او نان نداد و عابد رفت. 

 

🔹مردی که آنجا بود عابد را شناخت و به نانوا گفت: 

این مرد را می شناسی؟ 

 

🔸نانوا گفت: 

نه. 

 

🔹مرد گفت: 

فلان عابد بود. 

 

🔸نانوا گفت: 

من از مریدان او هستم. 

 

🔹سپس به دنبال عابد دوید و گفت: 

می‌خواهم شاگرد شما باشم. 

 

🔸اما عابد قبول نکرد. نانوا گفت: 

اگر قبول کنی من امشب تمام آبادی را طعام می‌دهم. 

 

🔹عابد قبول کرد. وقتی همه شام خوردند، نانوا گفت: 

سرورم دوزخ یعنی چه؟ 

 

🔸عابد گفت: 

دوزخ یعنی اینکه تو برای رضای خدا یک نان به بنده خدا ندادی ولی برای رضایت دل بنده خدا یک آبادی را نان دادی!

 

🔅امام جعفرصادق (عليه‌السلام):

«عمل خالص آن عملی است که دوست نداری درباره آن، احدی جز خدای سبحان از تو تعريف و تمجيد کند.» 

 

📚وسائل الشیعه، جلد ۱، صفحه ۶

 

 

مطلب قبلی
مطلب بعدی
 نظر دهید »

موضوعات: بدون موضوع لینک ثابت


فرم در حال بارگذاری ...

فید نظر برای این مطلب

شهریور 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      

سفر در روایت

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس